Welcom to my weblog
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او نازنینم: آدم با تو رازی دارم، اندکی پیش تر آی. آدم آرام و نجیب آمد پیش؛زیر چشمی به خدا مینگریست:
محو لبخند غم آلود خدا دلش انگار گریست؛ نازنینم آدم : (قطره ای اشک از چشمان خداوند چکید.)
یاد من باش که بس تنهایم،بغض آدم ترکید گونه هایش لرزید،
به خداوند گفت: ...من به اندازه ی...من به اندازه ی گلهای بهشت...نه...به اندازه ی عرش...نه...نه...به اندازه ی تنهایی هایت ای هستی من، دوست دارت هستم.
آدم کوله اش را برداشت.خسته و سخت قدم بر میداشت،راهی ظلمت پر شور زمین.
طفلکی بنده ی غمگین آدم ؛در میان لحظه ی جانگاه هبوط باز خدا شنید که گفت:
نازنینم،آدم،نه به اندازه ی تنهایی من...نه به اندازه ی عرش...نه به اندازه ی گلهای بهشت که به اندازه ی یک دانه ی گندم فقط یادم باش.
نازنینم آدم نبری از یادم

برچسب: بهنوش و مهشاد,
نویسنده: بهنوش جون